حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه‌ای
گفت یا آب است یا خاک است یا پروانه‌ای!

گفتمش احوال عمرم را بگو این عمر چیست ؟
گفت یا برق است یا باد است یا افسانه‌ای!

گفتمش اینها که می بینی چرا دل بسته اند؟
گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانه‌ای!

گفتمش احوال عمرم را پس از مردن بگو؟
گفت یا باغ است یا نار است یا ویرانه‌ای!

ابوسعید ابوالخیر

گفتم از ورطه عشقت به صبوری به در آیم

باز می‌بینم و دریا نه پدید است کرانش


عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد

بوستانی است که هرگز نزند باد خزانش..

در حیرتم ،... از چه روی ،... عشق با همه بدنامی ،.... بیرحمانه ،... همه گیر است ،....

شاید هم ،... مرضی مسری باشد ،... چشم بسته ،.... دامن گیر ،.....

دردی بی‌ درمان ،.... به شیرینی یک کندوی عسل ،.... با همه نیش و نوش ،....

و یا ،... جریانی باشد ،... که با همه تلخی .... شیرین تر از شیرین‌ترین شهدها،... در زندگی‌ جاریست ،....

عشق دو روی سکه خاطره را حک‌ کرده ،.... کابوس ، ... یا ،... رویا ،..؟

با همه شور و شوق ،... ساز و نوا ،... خیر و شر ،...

همیشه عشق باشد ،....

یادمان باشد ،...

عشق انست ،... که نگران باشی‌ ،.... مبادا ،....خاری ،... پای تندیسی را آزرده باشد .

کارلی اکتبر ۲۰۱۱ فرانکفورت، یاداشت شماره ۱۳۷ سفرنامه بدیار کلام
(شعر منتخب روز، نوشته شده بر دیوار کارل باومگرتل.)