برای معلمان عزیز
آموزگاری که در سایه معبد در میان شاگردانش گام بر میدارد، از فرزانگی خویش چیزی به آنها نمیدهد، بلکه از ایمان خویش و از مهر خویش به آنها میبخشد.
جبران خلیل جبران
شاعر و فرشته
شاعر و فرشتهاي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر، شعري به فرشته.
شاعر، پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته، شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت : ديگر تمام شد. از این به بعد، زندگي براي هر دوتان دشوار ميشود.
زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود، زمين برايش کوچک است و فرشتهاي که مزه عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ.
نامهی آبراهام لینکلن به معلم پسرش
(با تشکر از طه شاهرودی عزیز که این نامه زیبا رو در اختیار من گذاشت.)
به پسرم درس بدهید.او باید بداند که همهی مردم، عادل و همهی آنها صادق نیستند، اما به او بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد.
به او بگویید به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت میشود.
بیاموزید که به ازای هر دشمن، دوستی هم هست.
میدانم که وقت میگیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کسب کند، بهتر از آن است که جایی روی زمین، پنج دلار بیابد.
به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد، از پیروز شدن لذت ببرد.
او را از غطبه خوردن بر حذر دارید.
به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.
اگر میتوانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق
کند؛ به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گلهای درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز میکنند ، دقیق شود.
به پسرم بیاموزید که در مدرسه، بهتر این است که مردود شود ، اما با تقلب به قبولی نرسد.
به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردنکشها، گردنکش باشد.
بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد، حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.
به پسرم یاد بدهید که همهی حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست میرسد، انتخاب کند.
ارزشهای زندگی را به او آموزش دهید. اگر میتوانید ، به او یاد دهید که در اوج اندوه، تبسم کند.
به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.
به او بیاموزید که میتواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمتگذاری برای دل، بیمعناست.
به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق میداند ، پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
در کار تدریس به پسرم ، ملایمت به خرج دهید، اما از او یک ناز پرورده نسازید.
بگذارید که او شجاع باشد.
به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.
توقع زیادی است، اما ببینید که چه میتوانید بکنید. پسرم کودک کم سن و سال و بسیار خوبی است.
سرآغاز
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
باور کنید که زندگی ارزش زندگی کردن را دارد و آنچه واقعیت پیدا میکند ایمان به باورهاست.
ویلیام جفر
دوستی – قسمت دوم
روباه در جواب گفت: باید صبور بود. تو اول کمی دور از من مینشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرف نخواهی زد. زبان سرچشمه سوء تفاهم است. ولی تو هر روز میتوانی قدری جلوتر بنشینی.
فردا شازده کوچولو باز آمد.
روباه گفت: بهتر بود به وقت دیروز میآمدی. تو اگر مثلاً هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه به بعد کمکم خوشحال خواهم شد و هرچه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد شد. سر ساعت چهار نگران و هیجانزده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بیایی، دل مشتاق من نمیداند کی خود را برای استقبال تو بیاراید...آخر در هرچیز باید آئینی باشد.
شازده کوچولو پرسید: آئین چیست؟
روباه گفت: این هم چیزی است بسیار فراموش شده، چیزی است که باعث میشود روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعتهای دیگر فرق پیدا کند.
بدینگونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همین که ساعت وداع نزدیک شد، روباه گفت:
-آه!..من خواهم گریست.
شازده کوچولو گفت: گناه از خود تو است. من که بدی به جان تو نمیخواستم. تو خودت خواستی که من تو را اهلی کنم..
روباه گفت: درست است.
شازده کوچولو گفت: در این صورت باز گریه خواهی کرد؟
روباه گفت: البته.
شازده کوچولو گفت: ولی گریه هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت.
روباه گفت: به سبب رنگ گندمزار، گریه به حال من سودمند خواهد بود.
دوستی - قسمت اول
بخشی از کتاب شازده کوچولو نوشته آنتوان دوسنت اگزوپری
در این هنگام بود که روباه پیدا شد.
روباه گفت: سلام!
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت: من اینجا هستم، زیر درخت سیب...
شازده کوچولو پرسید: تو که هستی؟ چه خوشگلی!...
روباه گفت: من روباه هستم.
شازده کوچولو به او تکلیف کرد، بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل ندارم که نگو...
روباه گفت: من نمی توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکردهاند.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: ببخش!
اما پس از کمی تامل باز گفت:
اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: اهلی کردن، چیز بسیار فراموش شدهای است، یعنی "علاقه ایجاد کردن...". تو برای من هنوز پسر بچهای بیش نیستی، مثل صدها هزار پسر بچه دیگر و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. ولی اگر تو مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود...
شازده کوچولو گفت: کم کم دارم میفهمم.... گلی هست.. و من گمان میکنم که آن گل مرا اهلی کرده است...
روباه گفت: زندگی من یکنواخت است. ولی اگر تو مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.
من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت و گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد موهای طلایی تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندمزار دوست خواهم داشت...
روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد.
آخر گفت: بیزحمت..مرا اهلی کن!
شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم میخواهد، ولی زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.
روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند نمیتوان شناخت. آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیزی را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته را از دکان میخرند. اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد، آدمها بی دوست و آشنا ماندهاند. تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟
آرام باش، توکل کن، تفکر کن و آستینها را بالا بزن. خواهی دید که خداوند زودتر دست به کار شده است.