تبليغاتX
کیمیا

کیمیا

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه‌ای
گفت یا آب است یا خاک است یا پروانه‌ای!

گفتمش احوال عمرم را بگو این عمر چیست ؟
گفت یا برق است یا باد است یا افسانه‌ای!

گفتمش اینها که می بینی چرا دل بسته اند؟
گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانه‌ای!

گفتمش احوال عمرم را پس از مردن بگو؟
گفت یا باغ است یا نار است یا ویرانه‌ای!

ابوسعید ابوالخیر

+نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت2:40توسط زینب | |

گفتم از ورطه عشقت به صبوری به در آیم

باز می‌بینم و دریا نه پدید است کرانش


عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد

بوستانی است که هرگز نزند باد خزانش..

+نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت2:39توسط زینب | |

در حیرتم ،... از چه روی ،... عشق با همه بدنامی ،.... بیرحمانه ،... همه گیر است ،....

شاید هم ،... مرضی مسری باشد ،... چشم بسته ،.... دامن گیر ،.....

دردی بی‌ درمان ،.... به شیرینی یک کندوی عسل ،.... با همه نیش و نوش ،....

و یا ،... جریانی باشد ،... که با همه تلخی .... شیرین تر از شیرین‌ترین شهدها،... در زندگی‌ جاریست ،....

عشق دو روی سکه خاطره را حک‌ کرده ،.... کابوس ، ... یا ،... رویا ،..؟

با همه شور و شوق ،... ساز و نوا ،... خیر و شر ،...

همیشه عشق باشد ،....

یادمان باشد ،...

عشق انست ،... که نگران باشی‌ ،.... مبادا ،....خاری ،... پای تندیسی را آزرده باشد .

کارلی اکتبر ۲۰۱۱ فرانکفورت، یاداشت شماره ۱۳۷ سفرنامه بدیار کلام
(شعر منتخب روز، نوشته شده بر دیوار کارل باومگرتل.)

+نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت0:59توسط زینب | |

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت

آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت


در قنوتم ز خدا«عقل» طلب می‌کردم

«عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت


نتوانست فراموش کند مستی را

هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت


کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می‌شود از حافظه آب گرفت؟!ا


فاضل نظری

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت0:46توسط زینب | |

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
...
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.


سهراب سپهری

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت0:42توسط زینب | |

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟

بیایید از عشق صحبت کنیم

 

تمام عبادات ما عادت است

به بی‌عادتی کاش عادت کنیم

 

چه اشکال دارد پس از هر نماز

دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

 

به هنگام نیّت برای نماز

به آلاله‌ها قصد قربت کنیم

 

چه اشکال دارد که در هر قنوت

دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

 

چه اشکال دارد در آیینه‌ها

جمال خدا را زیارت کنیم؟

 

مگر موج دریا ز دریا جداست؟

چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟

 

پراکندگی حاصل کثرت است

بیایید تمرین وحدت کنیم

 

«وجود» تو چون عین «ماهیت» است

چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟

 

اگر عشق خود علت اصلی است

چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟

 

بیا جیب احساس و اندیشه را

پر از نُقل مهر و محبت کنیم

 

پر از «گلشن راز» ، از «عقل سرخ»

پر از «کیمیای سعادت» کنیم

 

بیایید تا عینِ «عین القضات»

میان دل و دین قضاوت کنیم

 

اگر سنت اوست نوآوری

نگاهی هم از نو به سنت کنیم

 

مگو کهنه شد رسم عهد الست

بیایید تجدید بیعت کنیم

 

بگو قافیه سست یا نادرست

همین بس که ما ساده صحبت کنیم

 

خدایا ! دلی آفتابی بده

که از باغ گلها حمایت کنیم

 

رعایت کن آن عاشقی را که گفت:

بیا عاشقی را رعایت کنیم

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت0:50توسط زینب | |

آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و كارش‌ را می‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌ خورشید، كاری‌ ندارد. او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌كند، در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید.
دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است. آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا. بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد؛ بدون‌ خدا، انسان.
آفتابگردان‌ گفت:
روزی‌ كه‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپیوندد، دیگر آفتابگردانی‌ نخواهد ماند و روزی‌ كه‌ تو به‌ خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند. و گفت‌ من‌ فاصله‌هایم‌ را با نور پر می‌كنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر می‌كنی؟ آفتابگردان‌ این‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.
گفت‌وگوی‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند. زیرا كه‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.
جلو رفتم‌ بوییدمش، بوی‌ خورشید می‌داد. تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود. خداحافظی‌ كردم، داشتم‌ می‌رفتم‌ كه‌ نسیمی‌ رد شد و گفت:
نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ یاد آفتاب‌ می‌اندازد، نام‌ انسان‌ آیا كسی‌ را به‌ یاد خدا خواهد انداخت؟
آن‌ وقت‌ بود كه‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گریستم...
از وبلاگ پدر عزیزم

+نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت1:16توسط زینب | |

آنکه عاشق است دعا می کند
☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼

بر صندلی چوبی نشسته بود
و ژاکتی پشمی به تن داشت
...و چای می نوشید؛ بی خیال
فنجان چای اما از خاطره پر بود
و انگار حکایت می کرد از مزرعه ی چای و دختر چایکار
و حکایت می کرد از لبخندش
که چه نمکین بود
و چشم هایش که چه برقی می زد

و دستهایش که چه خسته بود
و دامنش که چه قدر گل داشت
چای خوش طعم بود
پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده
و آن که عاشق است، دلشوره دارد
و آن که دلشوره دارد دعا می کند
و آنکه دعا می کند حتما خدایی دارد
پس دختر چایکار خدایی داشت .

ژاکت پشمی گرم بود
و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت
و تا گوسفندان و آن روستای دور
و آن چوپان که هر گرگ و میش
و هر خروس خوان راهی می شد
و تنها بود
و چشم می دوخت به دور دست ها
و نی می زد و سوز دل داشت
و آن که سوز دل دارد و نی می زند
و چشم می دوزد و تنهاست
حتما عاشق است
و آن که عاشق است، دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد
پس چوپان خدایی داشت

دست بر دسته ی صندلی اش گذاشت
دست بر حافظه ی چوب و چوب، نجار را به یاد آورد
و نجار، درخت را و درخت دهقان را
و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد
و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک
و آنکه می کارد و دل می بندد و پیوند می زند، امیدوار است
و آن که امید دارد، حتما عاشق است
و آن که عاشق است، دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد
پس دهقان خدایی داشت

و او که بر صندلی چوبی نشسته بود
و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید
با خود گفت
حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند
پس برای من هم خدایی است
و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست
از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است
عرفان نظر آهاری

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت16:54توسط زینب | |

در كنار خطوط سیم پیام           خارج از ده دو كاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران               آن دو را چون دو دوست می‌دیدند
روزی از روزهای پائیزی            زیر رگبار و تازیانه باد
یكی از كاج ها به خود لرزید       خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا          خوب در حال من تأمل كن
ریشه‌هایم ز خاك بیرون است     چند روزی مرا تحمل كن
كاج همسایه گفت با نرمی         دوستی را نمی برم از یاد
شاید این اتفاق هم روزی          ناگهان از برای من افتاد
مهربانی بگوش باد رسید           باد آرام شد، ملایم شد
کاج آسیب دیده ی ما هم         کم کمک پا گرفت و سالم شد
میوه ی کاج ها فرو می ریخت    دانه ها ریشه می زدند آسان
ابر باران رساند و چندی بعد       ده ما نام یافت کاجستان

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت17:43توسط زینب | |

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد.
دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت: امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.
ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در آب افتاد تا جایی که نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.
بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت یر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.
دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم تو آن جمله را روی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ حک میکنی؟!
دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.


+نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت20:21توسط زینب | |